|
می دانی... ۱۶ آذر که بود دانشگاه ما پر بود از روزنامه و مجله و هفته نامه و نمی دانم بیانیه و دعوت نامه(!) و وا نامه(!!) و ... . خلاصه هر کسی از یک حزب و گروه و تشکل و جناح و تفکر و هر اسم قلمبه ی دیگری که بگذاری بود و اساسا پروپاچه ی حزب و گروه و تشکل و جناح و تفکر و ... یِ مخالف را می درید. به هر دستاویزی هم که می شد چنگ می زد و یک جور هایی در پی یار کشی بود و به هر اندک قلاب جذاب که می شد چنگ می انداخت تا... . (...)
حالا اگر هم کمی حوصله ی خواندن داشته باشی و هم سعی در مبارزه ی جانانه با گروه گرایی٬ می توانی تا دلت بخواهد از این و آن بخوانی و ... . چرت و پرت های حرفم را که بزدایم تهش این می شود که در میان این خیل عظیم تنها گفت یکیشان مرا اساسا استوار آمد. "سه-چهار-روز-یکبار نامه" ای بود که امتیازش مال تشکل خاصی نیست٬ اما صاحب امتیازش را می گویند... راستش یادم نیست می گویند مال کدام حزب یا گروه یا جناح و یا تشکل و یا... . اما اگر تفکرش را بخواهی حقا که در این یک زمینه ی کاملا به خصوص تمیز بود... نه خاک گرفته و نه خش برداشته*! یارو آمده بود بازتاب قضیه ی شرکت احمدی نژاد در اجلاس(؟) سران کشورهای عربی خلیج** را بررسی کرده بود.(تا این جایش چندان مهم نیست.) بعد هم آمده بود نظریات مخالفان را در این باره نوشته بود.(تا این جایش هم خیلی مهم نیست.) بعد آمده بود بررسی کرده بود که اگر احمدی نژاد این سفر را نمی رفت چه می شد(تا این جایش هم!) خلاصه که آخر سر هم رفته بود سراغ خاتمی و اگر او این سفر را می رفت و اگر او نمی رفت.(اگر خیال کرده ای این تکه مهم بود....زرشک!) می دانی مهم کجایش بود. این که یارو فهمیده بود همه ی سکه های عالم دو رو دارند. این که هر قضیه و مطلبی را می شود خوب و امید بخش یا بد و ناکارآمد توصیف کرد. هر چیزی را می شود هر طور که دلت بخواهد ببینی. می دانی....اصلا برای کسی که می پندارد آزادی ندارد کوچک ترین آزادی خودش مشمئز کننده است. چون این یعنی که او آزادی دارد و اگر این طور باشد پس باید گند بزند به سراپای پنداره هاش. این هم مشکل که چه عرض کنم... (...) این جاست که سکه روی دوم خود را نمایان می کند. این جاست که آزادی را می شود پستانک تعبیر کرد..."می فهمی که؟ می خواهند دم دهانمان را بگذارند"... نقاله ی ذهنی این چنین آدم ها هم اصولا این شکی می چرخد: اگر یارو با من مخالف است٬ قطعا کاری که می کند غلط است... خب... حالا برویم دنبال چرایش! یکهو از این ور پایین نیافتی ها! این قضیه از سوی دیگر هم به وقوع خواهد پیوست! حکایت آنکه بیش از حد خوش بین است هم همین است. او هم دستگیر ه ای چون مصلحت پیدا خواهد کرد و سکه اش را از روی دلخواه خواهد دید... "می فهمی که؟ هی از این همه مشکلات گفتن بیخودی توی دل مردم را خالی کردن است"...آخر او هم این گونه اندیشه اش را مقید کرده که مشکل داشتن به نفس بد است***! پس اگر آنچه او فکر می کند خوب است مشکل داشته باشد یعنی که پنداره های عزیز .... زرشک. ببین عزیز من. اصلا خیال نکن تعریف کردن تمام قضایای عالم از زاویه ی دلخواه یک نفر٬ آن هم آن طوریکه بتواند به دیگری بقبولاند و معقول و منطقی و انسانی و نمی دانم احساسی و... هم حتا به نظر برسد کار غیر ممکنی است. آخر همه ی سکه های عالم دو رو دارند...همه شان. حالا می خواهد این یک نفر از هر حزب و گروه و جناح و تشکل و دسته و تفکر و ...ای باشد.
آخیش.... مدتی بود مهلت و حس و این جور چیزها برای نوشتن نبود. خب... نوشتنمان غلمبه شده بود حالا ترکید! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ *. دبیرستان که بودیم٬ سی دی کثیف را با وایتکس و سیم ظرفشویی شستن٬ مثلی بود بینمان. **.در همین نمی دانم چی چی نامه گفته بود که آن اجلاس نامش سران کشورهای خلیج عربی نبوده است... اجلاس سران کشورهای عربی خلیج بوده است که بر اثر اشتباه در ترجمه و عدم توجه به تفاوت مکان قرار گیری صفت و مضاف الیه در فارسی و عربی صورت گرفته است.(این هم محض نکته!) ***.آخر این گونه به نظر می آید که مشکل داشتن بد نیست... در پی اصلاح نبودن بد است.(به این فکر می کنم که اگر پاورقی(!) هایم بیشتر بشوند چهار تا ستاره چه منظره ی بدی خواهند داشت!) |
|
+ يادداشت شده در
ساعت 6:14 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
خیلی بچه تر که بودم ٬ تابستان نمی دانم سال چند٬ صبح تا شب می نشستم پای میکرو و بازی می کردم. خلاصه یک روز مادرم هم صبرش تمام شد و ما شدیم ممنوع المیکرو. گذشت تا یک روز صبح بابا مامانم از خانه رفتند٬ ولی به من نگفتند کی بر می گردند. من هم هی وسوسه می شدم تا در نبود مادرم حد اکثر استفاده را ببرم٬ منتها همه ی ترسم از این بود که یکهو مادرم وارد شود و من را با میکرو ببیند و واویلا! خلاصه هی با خودم می گفتم: برم بازی کنم؟... نه... اگه الان برسن؟ برم... برم... نه. خلاصه تر که یکی دو ساعتی گذشت و برنگشتند. من هم هی در کشاکش وسوسه ی بازی و ترس با خودم می گفتم:برم بازی کنم؟ اگه از اول رفته بودم تا الان شده بود ۲ ساعت ها... ولی شاید همین الان بیان...برم...نه. خلاصه تر ترش که هی ساعتها می گذشتند و من هی افسوس زمانی که رفته بود را می خوردم و ترس از این که شاید دقیقا همین الان مادرم سر برسد. و خلاصه ترتر( تر به میزان لازم...) ترش که اون روز پدر و مادرم ۱۰ ساعتی بیرون بودند و من حتا یک دقیقه هم بازی نکردم. ــــــــــــــــ این یعنی اشتباه گرفتن اول وقت با آخر وقت. حسی بهم می گوید آدم ها زیاد این اشتباه را می کنند. حس می کنم این روزها هم دارم این اشتباه را٬ منتها در وسعت بسیار بزرگتری مرتکب می شوم. اما خب... چیزی هست که نمی گذارد این اشتباهم را قبول کنم...غرور٬عقل٬راستی٬جهل...نمی دانم.... اما چیزی هست! |
|
+ يادداشت شده در
ساعت 3:34 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو يادداشت ها |
| ياد نما داشت |
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند |
| پيوندها |
|
دير نو مرثیه دير مغان، 500 متر ساربان ققنوس،مرغ خوشخوان... |
|
RSS
|